تبليغاتX
*****آتيش پاره******


*****آتيش پاره******

U♥I

                      زندگي سيبي است،بايد چيدورفت

                  زندگي پاييزاست،بايد ديد رفت

         زندگي رودي است ،بايدشادمان

كوزه اي از آب پركرد و رفت. . .


یک نفر...

یک جایی...

تمام رویاهاش لبخند توست...

و زمانی که به تو فکر می کنه

احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه...

پس هرگاه احساس تنهایی کردی

این حقیقت رو به خاطر داشته باش.

             یک نفر...

             یک جایی...


نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 5:30 PM توسط پگاه| |

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …

دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…

دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است…

دلم برای کسی تنگ است

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 2:39 PM توسط پگاه| |

- خاله
معناي لغوي : خواهر مادر
معناي استعاره اي : هر زني كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد .
نقش سمبليك : يك خانم مهربان و دوست داشتني كه خيلي شبيه مادر است و هميشه براي شما آبنبات و لباس مي خرد .
غذاي مورد علاقه : آش كشك.
ضرب المثل : خاله را ميخواهند براي درز ودوز و گرنه چه خاله چه يوز. خاله ام زائيده، خاله زام هو كشيده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمي شناسه. اگه خاله ام ريش داشت، آقا داييم بود .
زير شاخه ها : شوهر خاله: يك مرد مهربان كه پيژامه مي پوشد و به ادبيات و شكار علاقه مند است. دختر خاله/پسر خاله: همبازي دوران كودكي  كه يا در بزرگسالي عاشقش مي شويد اما با يكي ديگه ازدواج مي كنيد يا   باهاش ازدواج مي كنيد اما عاشق يكي ديگه هستيد .
مشاغل كاذب : خاله زنك بازي، خاله خانباجي .
چهره هاي معروف : خاله خرسه، خاله سوسكه.
داشتن يك خاله ي مجرد در كودكي از جمله نعمات خداوندي است .

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:39 PM توسط پگاه| |

ببينم دوستان شما واقعا فكر ميكنيد زمين رو ميخوان جابه جا كن؟!

خيلي جالبه

ولي به نظر من بابا دست برداريد زمين جاش خوبه!!!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 8:3 PM توسط پگاه| |

ز اين پس، اين عنصر به افتخار نيكلاس كوپرنيك، منجم سرشناس لهستاني، با نام "كوپرنيسيوم" شناخته خواهد شد و در جدول تناوبي با نشان Cp درج مي شود.

كوپرنيك به اين نتيجه دست يافته بود كه سيارات به دور خورشيد مي گردند و نهايتا موفق شد اين فرضيه را كه زمين مركز جهان است، نقض كند.

دانشمنداني كه عنصر جديد را كشف كردند به افتخار مردي كه "ديد ما نسبت به جهان را تغيير داد" اين عنصر را نامگذاري نمودند.

مجمع بين المللي شيمي محض و كاربردي (IUPAC) رسما نام جديد را در شش ماه آينده تصويب خواهد كرد تا جامعه علمي "فرصت بحث درباره همه پيشنهادها" را داشته باشد.

كوپرنيسيوم توسط دانشمندان مركز تحقيقات يون سنگين در آلمان كه تحت هدايت پروفسور سيگورد هافمن فعاليت مي كردند كشف شد.

پروفسور هافمن درباره تصميم جديد گروه خود گفت: "پس از آنكه IUPAC بطور رسمي كشف ما را تاييد كرد، ما بر سر اين اسم توافق كرديم زيرا مي خواهيم يك دانشمند برجسته را ارج بنهيم."

كوپرنيك در سال 1473 در شهر تورون لهستان به دنيا آمد. يافته او مبني بر اينكه سيارات به دور خورشيد مي گردند پايه گذار بخش عمده اي از دانش نوين بوده است. اين يافته در كشف نيروي جاذبه نقشي اساسي ايفاء كرد و به اين نتيجه منجر شد كه ستارگان در فاصله بسيار دوري از كره زمين قرار دارند و جهان به طرز غيرقابل تصوري بزرگ است.

بر اساس مقررات IUPAC دانشمنداني كه عنصر جديد را كشف كردند، مجاز به برگزيدن نام يك فرد زنده نيستند.

اما وقتي بي بي سي از آقاي هافمن نظرش را درباره نام "هافمنيوم" براي عنصر جديد پرسيد، او پاسخ داد: "نه، فكر مي كنم كوپرنيسيوم زيبا تر است."

منبع : بي بي سي فارسي

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 7:51 PM توسط پگاه| |

چقدر خنده داره که يک ساعت عبادت به درگاه الهي دير و طاقت فرسا ميگذره ولي 60 دقيقه بازي يک تيم فوتبال مثل باد مي گذره!

 

چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه اما وقتي که با همون مقدار پول به خريد مي ريم کم به چشم مياد!

 

چقدر خنده داره که يه ساعت عبادت طولاني به نظر مياد اما يه ساعت فيلم ديدن به سرعت ميگذره!

 

چقدر خنده داره که وقتي مي خوايم عبادت و دعا کنيم هر چي فکر مي کنيم چيزي به فکرمون نمي ياد تا بگيم اما وقتي که مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشکلي نداريم!

 

چقدر خنده داره که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافه مي کشه لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمون نمي گنجيم اما وقتي که مراسم دعا و نيايش طولاني تر از حدش مي شه شکايت مي  کنيم و آزرده خاطر مي شيم!

 

چقدر خنده داره که خوندن يه صفحه دعا سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترين کتاب رمان دنيا آسونه!

 

چقدر خنده داره که سعي ميکنيم رديف جلو صندلي هاي يک کنسرت يا مسابقه رو رزو کنيم اما به آخرين رديف يک مکان مذهبي تمايل داريم!

 

چقدر خنده داره که براي عبادت و نيايش هيچ وقت زمان کافي در برنامه روزمره خود پيدا نمي کنيم اما براي بقيه برنامه ها رو سعي مي کنيم تو آخرين لحظه هم که شده انجام بديم!

 

چقدر خنده داره که شايعات روز نامه ها رو به راحتي باور مي کنيم اما معجزات الهي رو به سختي باور مي کنيم!

 

چقدر خنده داره که همه مردم مي خوان بدون اينکه به چيزي اعتقاد پيدا کنند و يا کاري  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

 

چقدر خنده داره که وقتي جوکي رو از طريق پيام کوتاه و يا ايميل به ديگران ارسال مي کنيد به سرعت آتشي که در جنگلي انداخته شود همه جا را فرا مي گيرد اما وقتي که سخن و پيام الهي  رو مي شنويد دو برابر در مورد گفتن و يا نگفتن اون فکر مي کنيد!

 

خنده داره. اينطور نيست؟!

داريد مي خنديد؟

داريد فکر مي کنيد؟

 

اين حرفارو به گوش بقيه هم برسونيد و از خداوند سپاس گذار باشيد که او خداي مهربان و دوست داشتني است.

 

پي نوشت : آيا اين خنده دار نيست که وقتي که مي خوايد اين حرفارو به بقيه بزنيد خيلي ها رو از ليست پاک مي کنيد بخاطر اينکه شک داريد که اونها به چيزي اعتقاد دارند ؟!!!
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 8:39 PM توسط پگاه| |


گوش کن،جاده صدا میزند،از دور قدم های تو را ....                                               


چشم تو زینت تاریکی نیست....


پلک هارا بتکان ، کفش به پا کن و بیا.....


بیا تا جایی که، پر ماه به انگشت تو هشدار دهد...


و زمان روی کلوخی بنشیند با تو ...


و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعه ی آوار به خود جذب کنند....


پارسایی ست در ان جا که تو را خواهد گفت:


بهترین چیز، رسیدن به نگاهیست، که از حادثه ی عشق تر است...

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 10:28 AM توسط پگاه| |

دوستت دارم

نظر يادت نره خوشگل...

ادامه مطلب بين خوشت مياد...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 3:12 PM توسط پگاه| |

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم


نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 3:3 PM توسط پگاه| |

سلام.دوستای گلم

امروز یه آپ باحال و مثلا اساسی کردم امیدوارم خوشتون بیاد.

نظر یادتون نره

مرسیراستی این ادامه مطلبم خیلی جالبه یه سر بزنید


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 5:38 PM توسط پگاه| |

زندگي رسم خوشايندي است.

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،

پرشي دارد اندازه عشق.

زندگي چيزي نيست،كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود.

زندگي جذبه ي دستي است كه مي چيند.

زندگي نوبر انجير سياه ،در دهان گس تابستان است.

زندگي ،بعد درخت است به چشم حشره

زندگي تجربه ي شب پره در تاريكي است.

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي سوت قطاري است كه درخواب گلي مي پيچد.

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه ي مسدود هواپيماست.

خبررفتن موشك به فضا،

لمس تنهايي "ماه"

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.

زندگي "مجذور" آينه است

زندگي گل به" توان" ابديت،

زدگي" ضرب" زمين در ضربان دل ما،

زندگي "هندسه" ساده ويكسان نفسهاست.

سهراب سپهري

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 5:15 PM توسط پگاه| |

دنیای اس ام اس در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 2:34 PM توسط پگاه| |

درد و دل

مرد عصبی بود پک محکمی به سیگار زد : زن!آخه چرا توی خواب هم دست از سر من بر نمی داری؟

چیکار کنم که بچه هارو اذیت می کنه؟ طلاقش که نمی تونم بدم ...زنمه !

خیلی ناراحتی ببرشون پیش خودت ...سپس ته مانده سیگار را روی سنگ قبر خاموش کرد ورفت .

عينكي

عینک نمی زد که نگن عینکیه . یه روز چاله ی جلوی چشمش رو ندید و زمین خورد . از اون روز به بعد چلاق صداش می کردند .


بدون عنوان

آخر کلاس نشسته بود که احساس کرد حوصلش سر رفته، به دخترای کلاس نگاه کرد و اونی که قبلا هم زیاد به چشمش خورده بود انتخاب کرد و تصمیم گرفت عاشقش بشه! از فکر خودش خندش گرفت. حوصلش واقعا سر رفته بود، از کلاس زد بیرون. ناگهان دید اینگاری دختره هم اومده بیرونو داره نگاش میکنه؛ دلش ترسید، سریع رفت تو کلاسو رو نیمکت آخری نشست. چشماشو بست و گفت:

خدایا غلط کردم!

فنجان قهوه

فنجان قهوه را تعارفش کردم ... وقتی نگاهش کردم دلم سوخت ...اما وقتی یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین ... مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خورد ... هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت :آماده شو که می خواهیم جایی برویم..همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد : امروز قول نامه اش کردم ...بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم ...ناگهان روی مبل ولو شد ..... سیانور اثر کرده بود

دخترك گل فروش

دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.
آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.
دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس .

. او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.

قرباني

وزمين جايي جز براي دوزخيان نبوده است
چاقو به چاقو ساييدم
گردن پسر را
دعا خواندم
گريه كردم
معطل كردم
معطل كردم تا ميتوانستم معطل كردم
اما هيچ گوسفندي نيامد
هيچ گوسفندي
ومن پسرم را كشتم

باران

کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود ...صدای غرش آسمان را شنید ... بلند شد و دستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد .. ناگهان سردی چیزی را در کف دستش احساس کرد... دختر بچه در حالیکه به سرعت از کنارش می گذشت فریاد زد : مامان...! پول رو دادم به اون گداهه...

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 5:23 PM توسط پگاه| |

داستان كوتاه عشقولانه

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب....

ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 5:16 PM توسط پگاه| |

چگونه با كلاس باشيم؟


اگر شصت پای شما زیر اجاق گاز گیر کرده و شما ان را باند پیچی کرده اید هر گاه علت آن را از شما جویا شدند باید جواب دهید : "موقع تکان دادن پیانوی بابام پام مونده زیرش"


اگر صورت شما بر اثر جوشکاری زیر آفتاب سوخته باید بگویید : "از اسکی آخر هفته نمی توانم بگذرم"


اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه به زمین خورده اید در جواب باید بگویید : "با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کردیم"


اگر انگشت دست شما به ماهیتابه پیاز داغ چسبیده علت آن را چنین بیان کنید : "دیشب با قهوه جوش اینجوری شد"


اگر بر اثر ضربه ی چکش ناخن شما شکسته باید بگویید : "به سیم گیتارم گیر گیر کرده"


اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زیر چشم شما کبود شده جوابتان این باشد : "چند روز پیش توپ تنیس به صورتم خورد"


اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خیرات و چای و شیرینی مملو از جوش شده علتش را چنین وانمود کنید: "که خواهرتان از هلند شکلات زیادی اورده است"


اگر مینی بوس شما در جاده خاکی چپ کرد و حسابی مجروح شدید بسیار عصبانی بگویید : "الکی می گویند زانتیا ایربگ داره "


اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگویید:"حواسم نبود میله ی شومینه زیادی داغ شد"


اگر موها و ابروهای شما در چهار شنبه سوری سوخت جواب دهید:"بچه همسایه را از میان شعله های آتش بیرون کشیدم!

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 4:47 PM توسط پگاه| |

 

Heart speaks to heart                                       

دل به دل راه دارد

 

Pleasant hours fly fast                                      

لحظات خوش زود مي گذرد

 

No news is good news                                      

بي خبري خبر خوبي است

 

Better safe than sorry                                      

كار از محكم كاري عيب نمي كنه

 

Third time lucky                                       

تا سه نشه بازي نشه

 

Don't air your knowledge                                    

اظهار نظر نكن

 

You are still; wet behind the ears                                    

دهنت بوي شير ميده

 

None of your business                                     

به تو چه!!!!!

 

Life is square of mirror. Flower to the power of                                    

Eternity. Life is multiply of ground by our heart                                  

Beats life is easy geometry of breaths.                                                 

زندگي مجذور آينه است.زندگي گل به توان ابديت است.

زندگي ضرب زمين در ضربان دل ماست.

زندگي هندسه ساده ويكسان نفس هاست.

 

Love is just like paint. With this difference that                                 

You can clear the paint but no love.                                                    

عشق همچون نقاشي است با اين تفاوت كه مي توان نقاشي را

پاك كرد اما عشق را هرگز؟؟؟!!!

 

A loaf of bread is better than nothing                                  

هيچي بهتر از هرچيه

 

You do the natural. I'll do the super natural                                 

ازمن حركت از تو بركت

 

When there is a will. There is a way                                

خواستن توانستن است

 

Seek knowledge from cradle to grave                               

ز گهواره تا گور دانش بجوي

                       

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 3:14 PM توسط پگاه| |

و اما این هم مارک مورد علاقه من که با نایک در حال رقابت اند:

نايك
مركز اصلي: بورتون، اورگان، آمريكا لوگوي تبليغاتي: علامت چك مارك تاسيس: در سال 1964 توسط فيل نايت و مربي‌اش بيل بورمن تاسيس شد. در سال 1971 آنها نام الهه پيروزي در مكتب يونان را براي اين شركت برگزيدند و نام آن شد نايك. كارمندان: بيش از 30‌هزار نفر درآمد: در سال مالي 2008 درآمد، بيش از 10‌ميليارد دلار

آديداس
مركز: اصل آلمان لوگوي تبليغاتي: سه خط مورب از بزرگ به كوچك تاسيس: در سال 1949 توسط آدولف داسلر توليد كننده كفش‌هاي ورزشي تاسيس شد. برادر او هم موسس پوما بوده‌است. كارمندان: بيش از 31‌هزار نفر. درآمد: در سال مالي گذشته 8‌ميليارد دلار.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 3:11 PM توسط پگاه| |

 

- خانه دوست كجاست؟

در افق بود كه پرسيد سوار ،آسمان مكثي كرد ، رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت

به تاريكي شن ها بخشيد و به انگشت نشان داد،‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ سپيداري گفت:

نرسيده به درخت

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است

 ودرآن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است ،

 مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت  بلوغ سربه درمي آرد،

 پس به سمت گل تنهايي مي پيچي

 دو قدم مانده به گل ،

 پاي فواره ي جاويد اساطير زمين مي ماني

 تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد

 در صميمت سيال فضا خش خشي مي شنوي

 كودكي مي بيني

 رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه ي نور

 و از او مي پرسي:

«خانه ي دوست كجاست؟»

 

 

او را دوست مي دارم !!

 

يكي را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نمي داند نگاهش مي كنم.

شايد بخواند از نگاهم كه اورا دوست مي دارم. ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند

به برگ گل نوشتم كه اورا دوست مي دارم ولي افسوس اوبرگ گل را به زلف كودكي آويخت تا اورا بخنداند.

 به مهتاب گفتم :«اي مهتاب سر راهت به كوي او سلام من رسان و گو كه او را دوست مي دارم ولي افسوس يك ابر سيه آمد و روي ماه تابان را بپوشانيد

 صبا را ديدم گفتم:«صبا دستم به دامانت ،بگو از من به دلدارم كه او را دوست مي دارم ولي افسوس ز ابر تيره برقي جست و قاصد از ميان ره بسوزيد

كنون وامانده ام  هرجا دگر با خود كنم به خدا يكي را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نمي داند.

 

آشناي غريبه

 

 ستاره بغضتو بشكن ،آدما همه غريبن

 آدما رو بوم احساس همه شون رنگ فريبن

ستاره اشكاتو پاك كن ، آدما وفا ندارن

واسه رفتن و شكستن پشت هم دليل مي يارن

ستاره غصه نداره  هيچكي عاشق نمي مونه

نمي بيني كه قناري هميشه از غم مي خونه؟

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:56 PM توسط پگاه| |

دو بيتي ها

 

فهميدن عشق را چه مشكل كردند                            ما را ز درون خويش غافل كردند

انگار كسي به فكر ماهي ها نيست                           سهراب بيا كه آب را گل كردند

                                                      ***

بي هم نفسي ،غريبي،در قفسي                               در عشق تو بوده است همه دلواپسي

به راستي عشق عاشقي مي خواهد                           تو هم يك روز به اين نتيجه مي رسي!
                                                      ***
من مي روم چون در دلت دعوت نداشتم                   با تو خيالي جز غم و حسرت نداشتم

سال ها اسير دست هاي سنگي ات بودم                   با آن كه به بند و قفس عادت نداشتم

                                                      ***

يك شور و نواي تازه  از عشق يگير                      پر سوز ترين گدازه از عشق بگير

در هر نفسي كه مي تپي اي دل من                        يادت نرود اجازه از عشق بگير

                                                      ***

سراسرت طلا باشد گل من                                  وجودت بي بلا باشد گل من

اگر فكر من بيچاره هستي                                   نگهدارت خدا باشد گل من

 

خنده تلخ آدما هميشه از دل خوش نيست                 گاهي شكستن دلها كمتر از آدم كشي نيست

گاهي دل اين قدر تنگ مي شه كه گريه هم كم ميره   با حرف خيلي ساده هم گاهي چقدر غم مياره

                                                      ***

در غروب رفتن تو لحظه هايم را شكستم               زير باران جدايي با خيال تو نشستم

                                                      ***

من آن گل برگ مغرورم كه مي ميرم ز بي آبي    

                                                       ولي با خفت و خواري مي از شبنم نمي گيرم

 

                                                    ***

انتظار با تو بودن منو از پا در مي آره                  ترس از اين دارم كه بي تو ،تا ابد چشام بباره

 

                                                    ***

نمي دانم چه طوفاني به پا شد در شب بدرود         زماني كه نسيم دستهايت را تكان دادي

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌                                                    ***

كاش معشوق زعاشق طلب جان مي كرد              تا كه هر بي سرو پايي نشود يار كسي

                                                   ***

در اين دنيا كسي يا كسي نيست                        خود تجربه كردم كه كسي محرم اسرار كسي نيست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:38 PM توسط پگاه| |

اعتماد به نفس

60 گام  براي  داشتن  اعتماد به نفس  را  در  ادامه  مطلب  بخوانيد...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:30 PM توسط پگاه| |


Design By : Night Skin